تو کجایی و من درمانده ام در این دیار
تو کجایی دلم پر خون شده در این مزار
کاشتم صدها نهالِ غربتم با دستِ خویش
تو کجایی گلم دلباخته ام در این غمار
تک و تنها داده اید ، در شهر غربت برده اید
عاشقم بر مهرتان ، برو رفتی گفته اید
این چه آشی را که من می پخته ام
بر سرم ریزان و در کل سوخته ام
وای بر قسمت و درد و زندگی
وای بر گرمی و بند و بردگی
ای خدا در آتشم قهرت چرا
سوختم امیدوار دادگی
ای اله و ای اله ، عابدت شد بی پناه
روز روشن خفته است ، زندانیِ بی دادگاه
جاسم ثعلبی 23/12/1390
:: بازدید از این مطلب : 2074
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0