رسیده ام به دیارت
یه غمزه چشم بیشتر نمونده
دود و غبار زندگیت را می بینم
از دور نمایان
کلبه ات از آه دلت می سوزد
و برقک حسرتت را می نگارم
که همچو ستاره در آسمان می زند
با این همه غم و تنهاییت
میهمانت شدم
نمی دانم در کویرت آبی شیرین هست؟
که تشنگی وجودم را سیراب
و شمع ورودم را مهتاب
و قول وقرارت را محراب
میهمانت شدم
نمی دانم به کجا آمده ام
و چگونه دعوت
چه فعلی مرا مجذوب
و چه غمی مرا مرهوب
دلرباییت کرده
که نصف راه به هوش آمدم
و نصف راه پشیمونی
میهمانت شدم
مرا به کلبه ات پناهی بده
دلها می تپد از آشنایی و ندیدنیها
ولی دلم آرامش است
خنک و بی سر و صدا
می دانم عشقم در هر قفصه ای باشد زیباست
و در هر محفظه ای باشد دیباست
شکل ستارگان در آسمان مهم نیست
رنگ و نورشان برناست
پس مرا دریاب که از همه موانع گذر کردم
و به کویت سراسیمه رسیدم
با کوله باری از محبت و آرزو
مرا در دلت جای ده تا پشیمان نشوم
جاسم ثعلبی تهران 2/10/1390
:: بازدید از این مطلب : 1604
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0