مدونة الشاعرجاسم ثعلبی (الحسّانی) فی اللغه العربیه و الفارسیه

.
اطلاعات کاربری
درباره ما
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

 

من میروم شاید که برگشتنی نیست

من میروم شاید دگر هم دیدنی نیست

در آسمان غربت دیدار وحشت

یک منتظر دارم و یک هم خوش گذر نیست

******

چشم خود را بسته ام درب نگاهت جسته ام

صدای پایم اومده میهمون دل شکسته ام

*****

در کلبه ات نشسته ام یک ساعتی دل خسته ام

لیک نیامدی چرا تا من صدایت کرده ام

*****

سه روزه در به در بودم به کویت دیده ور بودم

چرا نیامدی عزیز دو ماهه چشم به در بودم

*****

سه روزه من تهران بودم یه لحظه میهمونت بودم

مرسی از این پذیرایی در کلبه ات شاد بودم

*****

ستاره ی دلم دیدم حرفای زیبا شنیدم

کاش بیامد در دیار بهشت تهران خریدم

*****

وقتی تو در باغچه دیدم یه لحظه سویت دویدم

مهری که دادی به دلم عشق نگاهت را چیدم

*****

غم های تو را دیدم دردای تو بشنیدم

تنهایی بدون یار بی او شب نخوابیدم

 

جاسم ثعلبی   06/10/1390

 



:: بازدید از این مطلب : 1970
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : jasemsalabi
ت : پنج‌شنبه 29 دی 1390
.

یکی را در دلم میبینم

وجودش احساس مس کنم

برایش قصه می خوانم

او را نوازش می کنم

ساکت و محزون

نه چهره ام می نگرد

و گوش میکند

خیلی از شبها تنهاییم را شکسته

وبا من راز ونیاز عشق خونده

اشاره می داد و میفهمیدم

ناگهان غبار گردباد حسودان

به درون حجله ی دلم

از هر سو رسوخ کرده

او را با خود بروند

و جایش در دلم تهی

چه کنم از تنهایی

چه کنم از دوری

چه نامه هایی را خیس کردم

چه ناله هایی را تعبیر

می شود دوبار باز گردد

قفس دلم باز است

ای پرنده ی خوش آوا

پرواز کن

بیا

برگرد

اینجا سرزمین غمهای پایان نیافته

در همین سبز ه زارها

منتظر رجوعت

همه گلها و پرنده ها و همه و همه

فقط نگو

که مرا از دفتر خاطراتت محو کن

چون تحمل کندن نامت

از درخت وجودم

خیلی سخت است و ناباورانه

پس بیا سالهای سال منتظرم

 

جاسم ثعلبی  20/09/1390

 

 



:: بازدید از این مطلب : 2070
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : jasemsalabi
ت : پنج‌شنبه 29 دی 1390
.

من دیونه ی خودت کردی

مرا زیر چرخهای نگاهت له کردی

کجا این همه عشق

نفس له شده را

در نبودم باش

سرور و استوار

اراده مند و پایدار

ای زینت زمانه

در محشر زندگیم

جای جای وجودت

ای عزیز تر از جان

ای طرفه ی ایمان

ای شاعره ی زمان

ای گل بنفشه

منو از خاطرت دور مگردان

همیشه در کنارم باش

در رعد و برقهای زندگی

وجود لبریزت

همیشه بیاد بیار

که دوسم داشتی

تا خاطره بماند

در سوگ زمان

تنبیهم مکن

به خاطر یه لغزش

دستت نکش

من و تنها نذار

هزاران گرگ گرسنه

منتظرت هستند

جدا شدی تیکه تیکه خواهی شد

باور کن بی تو جایی نخواهم رفت

تا تسلیم پروردگارم شوم

در وقت حساب بی تو رد نمی شوم

یا در بهشت خدا

یا در صراط واژگون خواهیم شد

پس بی تو بر نمی گردم

عذاب شب

یا تو یا بوسه ی مرگ

یا تو یا طعمه ی عشق

یا تو یا دیر ینه خیز

تنهایی نخواهم رفت

هر چه گفتم به نگاهت

نقطه ای در دریا

توی دلم کسی نمی داند

اتیش گرفته از فراق

از عشق سوزانت

تو می خوابی و نمی دانی

چه عذایی دارم امشب

هر شبم مانند زخمی

دلم از دوری یارم

همه جا می جویمش

نه کلامی نه سرابی

من و تو گم گشته ی عشق

با سرود رستگاری

گریه عشق

گریه هایت از قدیم

در جدیدت کم رنگ

در رفتارت مشهود

ای دخیل قلب ها

یه بوسه کم کن

من امشب خفته ام

غصه ام ناتمام

باران چشمهایم

نم نم زده به گونه ها

ولی بارش گریه هایت

ساقی شده لاله ها

برفهای دلم به تازگی اب شد

با گرمی عشقت ذوب گردیده

بنویس در دفتر خاطراتت

برای روزی که نباشم

بگو یگی عاشق کویت بوده

عاشق نفست

من به خاطر بسپار

تا همیشه کنارت باشم

وباز دم نفست را بشمارم

اراده ام چندان می شود

کوهها را جابه جا می کنم

کوه برایم کاه می شود

و دریا یه جرعه ی اب

جاسم ثعلبی حسانی ساری

 



:: بازدید از این مطلب : 1914
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : jasemsalabi
ت : پنج‌شنبه 29 دی 1390
.

در سلولی زندانیم

تنگ بنشینم همسایه به دیوار

دیوار پوسیده

ذوست من شده موشی

گاه سری به من میزند

می خورد غم های خوشکیده

و از من دور می شود

گاه خورشید بالای سقفم

از روزنه های آن پناهگاهی می اندازد

در کنج دیوار

جایی که خزیده ام

صدایی به گوش می رسد

باز صدای چیست که وارد کلبه ی قلبم شده

یکی می آید و دیگری برفت

قلبی کوچک و اتاقهای فراوان

کاروان سرای دلم شده

قلبم با ورود بیگانه ترک برداشته

ولی سلولم را ترک نکرده ام

من در اینجا روزی خواهم مرد

درون این زندان نا امیدی

 

نیومدی

نیومدی و شب طوفانی به انتظارت نشستم

دیر کردی همش در فکر تو هستم

در حسرت دیدنت

مانده ام چشم به راه جاده ها

قاصدک باز نیامد دیگر

خبری تازه نیاورده دیگر

نشسته ام سر راهت

تا بیایی چشم به راهت

تا سحر خسته به انتظارت

خوش نگارم کی می آیی

من همانم که عاشقت ماندم

که با هستی ات معنی می گیرم

بی تو زندگی ام می میره

خسته از شب زنده داری

تو خیال خود می بینم تو می ایی

یه سبد گلهای زیبا

برا من هدیه بیاری

 

 

نبض عشق

قبلا عشق بودی واسه من

نبض رگهایم بودی

الان که قلبم خالیه

تو تنها گذاشتی دلم من

دلت مگر جای دیگر

من و به خاطر بسپار

صورت من دیدنی است

شادی تو چشمام موج زد

لبخند لبم پاک نمیشه

همه میگند دیونه ای

چون با خودم می خندم

انان که نمی دونند

درد دل من چی هست

عشق و خیالاتی شدم

یارم رو دم میبینم

تو آغوشم گرفته

صورت پر شور او

در برف بوسه برده

ان موقعی چو رویا

غمی ندارم از کس

ان لحظه های طوفان

من  و بغل گرفته

عشق من زیبا نبود

عشق یه سر نوشته

تو باغای بهشته

 

 

یه خاطره از زمان

با ان گلم نوشته

 

غریب

غریب و دل سکسته

تنهایی دل بریده

از همه جا نا امید

واسه بودن و موندن

نداره هیچ امیدی

نداره هیچ دلیلی

برای با تو بودن

برای با تو موندن

غریب و بی نشونه

تنها و بی بهونه

نشسته کنج خونه

خسته و بی پناهه

بدان چشم براهه

 

 

 

خستگی

خسته از این زمانه

زمان پوچ وبیهوده

هر کس به سازش برقصد

ماندن در این سرزمین

ماندن برام شوار است

جلد خودم کشیدم

از ان خرقه  پریدم

پوسته ام سنگین

دوریم نا ممکن

خسته از این ادما

چو پرده بردار شد

وحشی و غرنده اند

به دنبال یه طعمه

چه دست وپنجه گیرند

هر کی به دام انها

پا بزند نفیر است

در دام ان بگیر است

مترسک

من کیستم

در میان کشت زار

ادمکی ایستاده

پرندگان زیبا

دور میشند از مرا

تنهاییم وحشت است

بجز خزندگانی

در تار و پودم نفوذ

درون این کشت زار

به سر کنم روزا را

لباس تن پینه شد

سپیده دم نور زد

تن عریان بختم

با اتشش گره زد

صدای مرغی زیبا

دلخوشی منم شد

نزد و قریب تنها

از دیدنم بدل شد

با وزش باد تند

خم کرده شاخه هایم

جلوی دید من را

نمی بینم خدایم

یه فاحشی چنین گفت

بنداز این خرفته

از بس مانده سر دار

زنگ پریده جسته

دیدم سرم به داره

مترسکی دوباره

 

 

 

سرمای شبانه

تویی معشوق قشنگم

تویی ان بود و نبودم

تویی هستی وجودم

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : jasemsalabi
ت : پنج‌شنبه 29 دی 1390
.

اي جاسم شيرين سخن گذر كن از اين كارها

عشق و رباييدن دل گناه است و در انظارها

برو دنبال دين و  علم هدفمند و   سرافرازي

زمان پيري   محتاج   دو تا  را زر و زارها

دور  باش   از دوستان  منحرف در اين ديار

جوجه  نمامان  هستند   مي خورند  افكارها

صبر  را پيشه ي خود كن عاقبت  با صابرين

از سخن چينان  بگذر  چون  شبح در غارها

راز داري  حرف اول   سينه ي   قلبت نهان

همه سر دارند   و تواين  بشنو از  ديوارها

جنس نمامان  همان است  از نمش  كوهي  فتاد

مي نشيند در  جوارت   نيش مي زد  مارها

راستگويي   ان    كليد  جنت  ما     مومنين

با صداقت   باش  هر جا  مگر  در  دربارها

اگر درتخت  ستمگر  راست گفتي اي  عزيز

سر تو   بر دار   رفته   زير    صد  آوارها 

با خدا باش   و نترس از هر چه مخلوق خدا

جز  مومنين  و كاتبين    و مرشد  اسرارها

وصف يار

حكايت گويمت در دشت زاري

گلي روييد در فصل    بهاري

قلم در دست بگرفتم از آن دور

ورق همراه كردم برگ انگور

صدا كردم گلي من در جوارت

چه زيبا روي هستي من كنارت

غم آلودي چو جغد اين زماني

سيه چشمي چو دود آسماني

دو بند سر چو نخل تاب داده

بلندي   همچو سرو آب داده

نمي دانم چرا در غم   گرفته

دلش از زندگاني خيلي خسته

عجب درجاست مانده او خبردار

زمين  زير  پايش  گشته بيدار

زاو پرسيد جانا چيست تكليف

چراايستاده اي جانا زتوصيف

اگر جايي نيازي راهي خواهي

منم هستم بگو   تو در  پناهي

سرش جنباند و گفت اين هم نيازي

مكاني   لازمم   دور و درازي

اگر دنيا دهند و هر چه در آن

نمي زايد برايم  مادري   جان

همان  بي مادري  دردم كشيده

پدر  دارم   ولي   دردم  نديده

زمين از نالش او گريه سر داد

درختان سبزه ها شد داد و بيداد

همه  به ياد مادر   گريه   كردند

همه  بي  مادري را حس نكردند

درختي پيش  جسته    از دياري

به غم  رفته  گرفته    در كناري

بدو   گفته    تو   تنها   واميني

بيا در   كلبه ام    دارم   زميني

منم   مثل   توام  تنهاي   تنها

ولي  هميار   دارم   در همه جا

اگر   ريشه  برد  ساقه     بماند

برويد  ساقه  را  هر    جا بداند

غم و  غصه و تنهايي به در كن

همه دور و ورت همسايه سر كن

اگر  مادر   نداري  مادري هست

زمين از مادري  مادرتري هست

همه خلقت زاو بيهوده اي نيست

خداي  آفريده   غير  او   كيست

بيا در دشت و صحرا شاد باشيم

زهم  و  غصه   همه  آزاد  باشيم

بدر   كن   آه   و فرياد  وخماري

كه   تنها  راه   راه   رستگاري

نوشتم   ديدها    برگشته ام زود

چو دريا موج را بر گشته بر رود

به ياد آورده ام جايش نهان است

بهشت   زير پاي   مادران   است

 

جاسم ثعلبی حسانی ساری

 

 

 



:: بازدید از این مطلب : 1822
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : jasemsalabi
ت : پنج‌شنبه 29 دی 1390
.

خدا آفريد اين طبيعت   عجيب

زكوه و     زدريا  و  انس  غريب

زمين و فلك آسمان هفت رنگ

ستاره و خورشيد و نظم  قشنگ

بچرخند در محوري هر كجاست

حقيقت ستاينده ي اين نداست

چو پيمايد آن گشت در آسمان

همه منظبت   روي   سير  زمان

در آن كلبه اسرار   گيتي فروز

بيفروزد آن كلبه را  شب و روز

توانا  فروزد    رخ    ديده     را

بيفروخت   خورشيد  پاينده را

به مهرش شب و روز بيداد كرد

شبي روي خاموش سر داد كرد

بتازيد وقت  دوان  خوش   گوار

تمام    خلايق    جهند   سر بكار

كه وي از در كلبه اي در  گشود

چو درب فضيلت از آن رزق بود

بكاريد در  دل   خداي    وحيد

شريكي   ندارد      شود   ناپديد

كه وي طالب مهر هر كس بدور

ندارد كمال   حكومت   به   زور

بيفرست مرسل صدو بيست هزار

اولوالعزم مخبر نشانيد    به  كار

نماينده ي   ختم   او در   زمين

امامان    و زبده    پيامبر به دين

هدايت كننداين بشر سوي نور

به گيتي به هستي به وا مانده دور

بغريد    صوت      نداي    معين

كه  قرآن فرايند  اين حاضرين

بخوان ياد كن بار    مستضعفان

به دينار و درهم كمك كن جهان

جهان وسيع آنقدر   آبي   رنگ

تو گوشه نشيني ز صلح وزجنگ

يتيم زمان خلقت  آن    خداي

صفات خلايق در آن  جاي جاي

تو گفتي مسلماني وكو زكات

دلت سنگ باشد و هيچت صلات

عجب قدرتي به خودت ميدهي

خطا از من و توست كو جا روي

تو انسان و روحت شود   زار زار

چو ديدي فقيري كند  قار قار

در آن عقل مختار بايد شتافت

به آن قدر دارايي بايد بتاخت

كه    وي  گر ببندد   دري    از رهي

در   ديگري        باز     گردد   دهي

نه گنج و نه ثروت نه ملك و نه جان

نه   ميخانه     و ريش   و  كرسي  بيان

نه   مولود  و زن   جامه   و     استان

نه   باغ   ونه   دنياي   نام  و     نشان

همه   دست   سردار   و شاه   انيس

چه در كوه غران چو   درياري   خيس

پليدي   بد   از   زندگاني  جداست

توانسان    ناطق    كجي    نارواست

حرام   و  حلال اين جهان را شناس

بدامان  رحمت    عبادت     سپاس

تو كاخت  زر ت    عاقبت معشري

بدان با    فقيران    تو   در   مهتري

نبايد      بنازي  به    اين    نعمتش

خدا داد    رزقش  و شكر   اندرش

در اين دولت خويش دستي بمال

به  از دست  رفته   نگويد   سئوال

ترا    كيستي   در    زمين   سروري

چو قارون باشي تو جان  مي  دهي

سكوتت به جايي  نخواهد    رسيد

اگر   شاه     باشي   شوي      ناپديد

چو  مويي    زتار   عمل    باز  ماند

نه  كم   بار  گردد   نه  خيلي زياد

امامان    در     جنت     او     مشير

اگر   رو مسلماني   بدان   اي دلير

تو را  جاي  سكنت  نداري  جوان

نداي    الهي    رسد     در      نهان

عجايب    بيان    قدرت       پادشاه

بيفكن      نگر    چشم   در   بارگاه

زمين و درختان و كوه و ديار

همه خلقت خوب پروردگار

تو از ثروت و علم وفنت بساز

دل  كودك  دل پريده بناز

چو  آموختي  ياد مسكين باش

حريص  علوم   جهانبين   باش

خدا   آفريد   و  ترا  ياد  داد

هزار   آرزو    داشتي  باز داد

بدان اول   و  آخر    حكمتش

بماند     اديبان    در     ملتّش

بفهم  آنكه آموخت علمش به ياد

در آن جنت خويش ملكش بداد

بيفروز    شمع    خدا     باوري

خدا يار مسكين  و پنهان  دري

توكل به دار خلافت بس است

كمر  خم كني پيش   آن  ناكس  است

تو را روح داده و  عقل و شعور

تو   را جان  داده و   دنياي نور

مطيع   اوامر تو را  باك  نيست

حليف ستمگر  خدايت كه  كيست

چو بيني ضعيفان و پا رفته گان

شكنجه  به زندان    در ماندگان

تو انسان     يا بت  پرست   زمان

اتم   از  كجا يافتي  پس   بدان

نحيف و خليف و رهابت بس است

امامت  سلامت  خدايت  پرست

جاسم ثعلبی حسانی ساری

  

 



:: بازدید از این مطلب : 1887
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : jasemsalabi
ت : پنج‌شنبه 29 دی 1390
.

یکی را در دلم میبینم

وجودش احساس مس کنم

برایش قصه می خوانم

او را نوازش می کنم

ساکت و محزون

نه چهره ام می نگرد

و گوش میکند

خیلی از شبها تنهاییم را شکسته

وبا من راز ونیاز عشق خونده

اشاره می داد و میفهمیدم

ناگهان غبار گردباد حسودان

به درون حجله ی دلم

از هر سو رسوخ کرده

او را با خود بروند

و جایش در دلم تهی

چه کنم از تنهایی

چه کنم از دوری

چه نامه هایی را خیس کردم

چه ناله هایی را تعبیر

می شود دوبار باز گردد

قفس دلم باز است

ای پرنده ی خوش آوا

پرواز کن

بیا

برگرد

اینجا سرزمین غمهای پایان نیافته

در همین سبز ه زارها

منتظر رجوعت

همه گلها و پرنده ها و همه و همه

فقط نگو

که مرا از دفتر خاطراتت محو کن

چون تحمل کندن نامت

از درخت وجودم

خیلی سخت است و ناباورانه

پس بیا سالهای سال منتظرم

 

جاسم ثعلبی  20/09/1390

 

 



:: بازدید از این مطلب : 2873
|
امتیاز مطلب : 14
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
ن : jasemsalabi
ت : پنج‌شنبه 29 دی 1390
.

حسی در وجودم جاریست

می گویم ولی زبانم قاصر

کاش می تونم بیان کنم

سعی خواهم کرد نورش بتابانم

با نزدیک شدنت

با یکی شدنت کافی است

تو لبخند می زنی و من در تماشای تو ام

هنوز نفهمیده ام

چگونه اظهار کنم

راه و نشانه ای نیافته

ای کاش دوستم داشتی

آنچه را تصورت می کردم

ای کاش تو مال من باشی

از من دور نشو

سایه به سایه دنبالتم

خیلی چیزهای ناگفته دارم

فقط گوش کن

احساس جذبت دارم

دوست دارم

نمی تونم پنهان کنم

بار ها سعی کرده ام

لیکن ناگزیر به تسلیم شدم

فقط و فقط معشوق بمان

و دوست دارم دلهایمان یکی شود

بگذار عشق ادامه داشته

دور نشو

دوست دارم

با خیال بی خیالی

و با جمال بی جمالی

و به آرزوی دیداری

دیدارهای ناپایدار

در هر کوی و دیار

من اگر در این دنیا نبینمت

در آنجا منتظرت هستم

ای جان هر جانان

20/9/1390

 



:: بازدید از این مطلب : 1946
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
ن : jasemsalabi
ت : پنج‌شنبه 29 دی 1390
.

شبی در تاریکی نبودت سپردم

همه جا دلجوی وجودت

از نفست تا نبودت

تاب می خورم از درد دوری

دل به قلم بستم

و ذهنم بر ترنم عطش عشق وارونه کردم

گل واژه های عشقت از همه تفکراتم

دور گشته از ذهن خاطراتم

تا یاد آوردم گفتی به یادتم

با اشک دلم چند سطری نوشتم

نمی دانی بی تو عذابی

بی قرارم از آه و ناله

به پشت بام سر کشیدم

کسی نیست که بگوید

چرا می نالی

چرا اشک بر گونه هایت جاریست

چشمهایم می گرید

و تو را در فضای سکوت تجسم می کردم

کاش میشود تو را ببینم

آیا روزگار اجازه ملاقات می دهد؟

برایم حواله می کند؟

تنهای تنهایم

با من باش

دور نشو

زندگیم بی تو خزان ها ی پاییزی را دور می زند

خیلی به شکل ماهت در آسمان خیره شدم

شکلت را در ماه دیدم

چه می درخشی

با تو صحبت کردم

گفتی که دیر نیست

فکر در نهال زمان در گردش است

با دوران آن می تابد

و تا نهایت عشق در واپسین لحظات

به سویت خواهم آمد

تو را در اغوش گرمم خواهم سپرد.

 

جاسم ثعلبی    20/ 09/ 1390

 



:: بازدید از این مطلب : 1944
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : jasemsalabi
ت : پنج‌شنبه 29 دی 1390
.

بچيت اعلي الاخو دم صبت العين

لچمها الدهر فگدك يبو احسين

السده   اعليه ابد ما سده للبين

اون    كل   وكت محد نشد بيه

***

من شفتك طريح   ابكربلا جيت

تاه الفكر مني   او حرمه ظليت

ما عندي تچيه  يا ضوه     البيت

وحيده اصبحت برض الغاضريه

***

يخويه احسين   يا ضنوه  الكرار

يا تاج    البراسي يا ضوه  الدار

يخويه اخلاف عينك گلبي سهار

اتحملت   الهضم    غصبن   عليه

***

يا عباس  انت   الي    جبتني

كفيلي ليش بل حومه عفتني

وابگوم         اميه      ودعتني

لا رحم    عدهم       لا حميه

***

تمنيت     ابوي   اليوم    موجود

يكر بل گوم هاي المالهه احدود

اشبيدي يخويه اصبحت مفرود

طگاني   الفلك   واصفگ بديه

***

لتهمين    يا زينب   وانا    حي

تشوف الگوم صولاتي وانا حي

بعد موتي  اذا نحتي  و انا حي

بنت حيدر   او   تحمين  الثنيه

اودعنك يخويه يا ضنوه العين

وحدك بگيت او ما كو امعين

امنين اجيب المرتضي امنين

واسولفله  السده  والصار بيه

***

طال  الونين  او شيب الراس

من فگد   ابو فاضل    العباس

يتيمه اصبحت يا ابو النوماس

يل      واعدتني     عود اليه

***

يخويه احسين غادرنه و اجينه

اشتريد   الگوم   ملتمه    علينه

ممنوعين   لو تكره        ولينه

لو عتبه   مضمومه     اشبدينه

گلبي انغمد   خايفه امنل شر

ابو فاضل يگل   زينب اشتردين

موجودين  اخوتچ  ابد   لتهمين

اذا صار المصار ارجوچ لاتبچين

هذول اهل  القدر من گوم اميه

***

تاهت    الغيره    عند  اليهود

اذا ماكو رحم العقل موجود

ما كو رجوع الدرب  مسدود

گطعوا الماي او زرفوا الجود

***

يهل المرجله او يهل الدواوين

اشعدكم الكتل احسين ناوين

ماكو   رحم   عدكم    يغازين

اجيوش ال اميه ابحرب صفين

تاخذ الثار امن ابن   الحسين

علي الاكبر يگل عمته لاتلومين

اگعدي       يعمه       لا   تنوحين

ما    سيمعونچ      لو     تصيحين

ايزيد      جند    هل    ملاعين

ادوسنهم   فرد   صوله  تشوفين

اگطع روسهم و انتي   تشهدين

هذا اليوم يومي وافي   الدين

كتلني العطش والماي جدمين

***

يهل     القدر   يهل    الخيانه

ها الاف       متجنده    اشلفانه

يجموع      كوفان       المهانه

وين   العهد   وين      الديانه

هذا احسين ابن حيدر زمانه

ابن   الهاشمي  او هذا مكانه

وداعا  يخيتي     وارد   اوصيچ

علي درب السلامه ردت ادليچ

نساء واطفال يختي گلت اخليچ

من   بعد   موتي    يثگل اعليچ

***

من بعد  موتي    الدرب   معسور

العليل اوياچ لجله گلبي مطرور

الزمان ايعود لينه او لازم ايدور

بكتاب    ربنه      ذكر       مذكور

***

 

للشاعر جاسم امحمد الجبیره الحسانی الساری 

 

 

 



:: بازدید از این مطلب : 14634
|
امتیاز مطلب : 284
|
تعداد امتیازدهندگان : 74
|
مجموع امتیاز : 74
ن : jasemsalabi
ت : پنج‌شنبه 29 دی 1390
.
صفحات
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
محصولات تصادفی
مطالب پربازدید
پشتیبانی
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران